تبليغاتX
شاهی بکس

شاهی بکس

وبلاگی برای بچه های شاهی

شعری از دکتر مصدق

هنگام

هنگامه سفر بود

اينك توهمي

كالوده مي كند

سر چشمه زلال تفاهم را

 

اي آفتاب پاك صداقت،

در من غروب كن .

اي لفظها، چگونه چنين ساده و صريح

مفهوم ديگري را.

با واژه هاي كاذب مغشوش،

تفسير مي كنيد؟

*****

ديگر به آن تفاهم مطلق،

هرگز نمي رسيم .

و دست آرزو،

با اين سموم سرد تنفر كه مي وزد،

ديگر شكوفه هاي عشق و شهامت را،

از شاخسار شوق نمي چيند

 

افزون شويد بين من و او،

گرد غبار هاي كدورت،

فرسنگهاي فاصله،

افزونتر!

*****

اكنون،

لبخند خنجري ست

آغشته،

- زهرناك،

و اشك،

- اشك، دانه تزوير زندگي ست.

 

آيا،

هنگام نيست كه ديگر،

دلاله وقيح،

- هيزم كش نفاق -

اين پير زال  رانده  وامانده،

در دادگاه عشق،

به اعتراف نشنيد؟

يا

اين جغد شوم سوي عدم بال و پر زند،

در عمق اعتكاف نشيند!

*****

من شاهد فناي غرور رود،

در ژرفناي تشنه مرداب بوده ام

و ناظر وقاحت كفتار

كفتار پير مانده ز تدبيري

و شاهد شهادت شيري

در بند و خسته زنجيري.

 

ديدم،

تهديد، شور شعله هاي شهامت را،

مرعوب مي كند.

و همچنان

- كه سُم  گرازان تيزرو

روياي پاك باكرگي را،

- به ذهن برف

منكوب مي كند

*****

اي كاش آن حقيقت عريان محض را،

هرگز نديده بودم .

ديدم كه بيدريغ

با رشته فريب،

اين رقعه رقعه زندگيم كوك مي خورد .

 

دانش به ناتوانيم افزود

ديدم كه آن حقيقت عريان ز چشم من

مكتوم مانده بود

 

در زير چشم باز من،

- اما هميشه كور

در شهرهاي پاك مقدس

در شهرهاي دور

ديو و فرشته وعده ديدار داشتند .

*****

ديدم كه رود،

رود، كه يك روز پاك بود

اينك در استحاله سيال خويش

تسليم محض پهنه مرداب مي نمود

*****

كو

يك خنده،

- يك تبسم  زيبا

يك صوت صادقانه، يك آواي بي ريا؟

آري چه كرد بايد

با دسته هاي خنجر پيدا از آستين .

لبخند فريب،

و مهربان صدايي اگر هست در زمين

سوز نواي زمزمه جويبارهاست .

*****

آيينه را به خلوت خود بردم .

آيينه روشنايي خود را،

در بازتاب صادق اين روح خسته ديد

اما

تو در درون آينه مي بيني

نقش خطوط خسته پيشاني .

پيري، شكستگي و پريشاني

*****

آئينه ها دروغ نمي گويند

و من،

آنقدر صادقم كه صداقت را،

چون آبهاي سرد گوارا،

با شوق در پياله مسگون صبح

نوشيدم

*****

و بيم من همه اين بود كه مباد

تنديس دستپرور من،

در هم شكسته گردد .

و بيم من همه اين بود كه مباد

روزي به ناگه از سر انگشت پرسشي

عريان شود حقيقت تلخي كه هيچگاه

 پنهان نمانده بود

 

و بيم داشتم كه مبادا كه روزگار

ويران كند تمامي ايمان به عشق را

كه روزي آن مترسك جاليز

در من نشانده بود

 

و من،

افسوس مي خورم كه چرا و چگونه، چون

آن آفتاب روشن

آن نور جاري جوشان عشق من

در شط خون نشست،

در لجه جنون .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:23  توسط Shahi BaX  | 

باز شب شد ولی افسوس...


باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:2  توسط jegheleh  | 

تو...


امشب خیلی سر به سر واژه ها گذاشتم تمام شب رو دلم پا گذاشتم به فکر برگشت به خویشتن بودم ان زمان که برای خود پیلتن بودم تمام ذهنم فکرم هواسم با تو بود با تو و تمام حرف های تو بود گرمای حرفت مثل خاک بود خیلی ساده و خیلی پاک بود درد دلمو گفتم تو حالمو دونستی ازت می خوام که به فکرم نمونی برای خود تابوت سیاه ساختم کفنی برای این تن تباه بافتم وقتی که همه وقتم غربت شده عشق هم از قلب من سرقت شده وقتی که برای عشق مردن لذت شده لیلی و مجنون شدن هم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:53  توسط jegheleh  | 

من و تو ...


من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره... هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره... نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه ...چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره... من وتو،من وتو ...،من وتو هم صداي بي صداييم... با هم و از هم جداييم... خسته از اين قصه ها ييم...هم صداي بي صداييم ...نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم... از قديما يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم... ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما... گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:37  توسط jegheleh  | 

نوشته های قلب من

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ، شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه نيستي  توي  اين خونه ،  ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

 دل ازتو
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط Shahi BaX  | 

نغمه ی ازادی

مرغ سحر ناله سر کن...

داغ مرا تازه تر کن...

زاه شرر بار ..   این قفس را

ارشه کنوزی رو زبر کن...

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ...

نغمه ی ازادی یه نوع بشر سرا...

وز نفسی عرصه ی این خاک تو دراه...هو شرر کن ناله سر کن

ظلم ظالم...جور صیاد...اشیانم ...داده بر باد

ای خدا . ای فلک . ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن ...پر ثمر کن

نو بهار است گل به بار است...

ابر چشمم ژاله بار است..

این قفس چون دلم تنگ و تار است...

شعله فکن بر قفس ای ماه آتشین...

دست طبیعت گل عمر مرا نچین...

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این ....بیشتر کن بیشتر کن

مرغ بی دل ...شرح هجران.....

مختــــــــــــــــــصر مختــــــــــــــــــــــــــصر کــــــــــــــــــــــــــــــــن

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:19  توسط valiant  | 

عشق...

 

 عشق را گفتم بیا معنا کنیم گر که جای خویش را پیدا کنیم آمدم دیدم که جای لاف نیست عشق غیر از عین و شین و قاف نیست آمدم گفتم به آوای جلی عین یعنی عدل مولایم علی شین یعنی شور الله و صمد قاف یعنی قل هو الله احد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:16  توسط jegheleh  | 

مرگ

                  

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه ی یک زنجیر نیست.

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحانه می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

و همه می دانیم

                          ریه های لذت پر از اکسیژن مرگ است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:48  توسط Shahi BaX  | 

دلیل بودن تو ...

http://www.galleryone.com/images/isaac/isaac%20-%20out%20of%20the%20storm.jpg
 

هر کسی دوتاست 
و خدا یکی بود 
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست 
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت 
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند 
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد 
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد 
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد 
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند 
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور 
اما کسی نداشت 
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:57  توسط jegheleh  | 

دیروز....

 ديروز...
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:45  توسط jegheleh  |